درباره وبلاگ

پریدم پنجره را بستم که بدخوابتر نشود. مردم توی پنجرهها ایستاده بودند و با صورتهای بیلبخند، بیاخم، آتشبازی زیر خانهی ما را نگاه میکردند. پرده را کشیدم. ماهیهای آکواریوم سر به شیشه میکوبیدند. برایشان غذا ریختم. آرام شدند. گفتم:"شما چرا نمیخوابید؟" سرشان گرم غذاخوردن بود ،جوابم را ندادند. از سر شب که به خانه آمده بودیم، ذکر "چقدر خستهام" گرفته بودم. چ، بسیار خسته، لبخند میزد. هرکدام روی مبل خودمان افتاده بودیم. تلویزیون برای خودش زده بود و رقصیده بود و عاشق شده بود و فکر کرده بود که تحریمهای ایران بهزودی اثر میگذارد و آدم کشته بود و در مورد بغداد گمانهزنی کرده بود. فقط نگاهش کرده بودیم. تلاش میکردیم خستگی بگذارد بخوابیم. نمیشد.